انجمن افسردگان گمنام DEPRESSED ANONYMOUS
اولین قانون طبیعت این است که هر رشدی به تدریج صورت میگیرد ، این کلام ، باور اصلی ما افسردگان است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام دوستان وبلاگ انجمن دوازده قدمی افسردگان گمنام در راستای معرفی انجمن واطلاع رسانی به اعضای خود ایجاد گردیده و وابسته به هیچ حزب یا ارگانی نبوده وتابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است امید داریم با پیوستن به این انجمن روز به روز زندگی بدون افسردگی وسرشار از شادی ونشاط داشته باشید
لطفا سوالات ونظرات خود را باما در میان بگذارید .
باتشکر مدیر وبلاگ
انجمن دوازده قدمی افسردگان گمنام
Anonymous depressed


کمیته آدرس جلسات کل ایران 09336016737
کمیته ا طلاع رسانی کل ایران 09336016738
کمیته نشریات کل ایران 09336016740
آدرس کانال تلگرام انجمن depaesf@

مدیر وبلاگ :گمنام
نویسندگان

«سال‌ها خود را نقد کردید و به نتیجه نرسیدید. [حال] سعی کنید خود را به اثبات برسانید و ببینید چه اتفاقی می‌افتد!»‍~لوییس هِی

فرانک مجیدی / در بسیاری از مواقع و مشکلات، به نظر می‌رسد کسی که کمتر از همه به او اهمیت می‌دهیم و دوست‌ش داریم، خودمان هستیم. ما تقریباً هر روز و در دقایقی، با بی‌رحمی به ملامت خود می‌پردازیم. ما حتی در بسیاری از اوقات متوجه هم نمی‌شویم که چه ادبیات منفی‌ای را در هنگام سخن گفتن از خود یا حرف زدن با خود، به کار می‌بریم. ما تقریباً نخستین کسانی هستیم که باعث پایین آمدن ارزش و اعتبارمان می‌گردیم. اولین کسانی هستیم که از خود انتقاد می‌کنیم و از این بابت خود را عذاب می‌دهیم. در حیقت ما سخت‌گیرترین منتقدان خود هستیم. بنابراین به نظر می‌آید که به یک تمرین مهم نیازمندیم: دوست داشتن خود!

تمرین کردن دوست داشتن خود، که برای همه‌ی ما به مثابه یک راه درمانی برای رهایی از بسیاری از احساسات بدی که علیه خود به وجود می‌آوریم به حساب می آید، بایستی آموخته شود. اما راه آموختن آن نیست. آیا می‌توان آن را در میان کتاب‌ها یا کلاس‌های آموزشی یافت؟ می‌توان با این موضوع مانند یک درس تخصصی که با مطالعه می‌آموزیم‌ش، برخورد نمود؟

البته هر دوی این راه‌ها می توانند کمک‌های بسیار بزرگی باشند، اما در مواردی وقتی می‌خواهیم یک گام جلوتر برویم و در این مهارتد بهتر شویم، دچار وقفه می‌گردیم. با تمرین نمودن دوست داشتن خود، می‌توانیم به بسیاری از موانع ذهنی و فیزیکی فائق آییم و بنابراین، دست به کارهایی بزنیم که پیش‌تر آن‌ها را ناممکن می‌پنداشتیم. این لحظات و حس استثنائی‌شان، مسلماً ارزش تجربه کردن داند، مهم نیست که در آن لحظه چه نقشی ایفا کرده‌ایم. مهم حس کردن ارزش آن لحظه است.

در این مسیر، معمولاً پشت این توجیه پنهان می‌شویم که این کارها را فقط به این نیت انجام می‌دهیم که کمتر با خود رفتاری گستاخانه داشته‌باشیم و به این چرخه ادامه می‌دهیم. دلایلی که از نظر خودمان معتبر و پذیرفته‌شده می‌آید، ما را از تغییر شیوه‌ی زندگی و دوست داشتن خود، که در حقیقت برای آن‌ است که زندگی‌مان را شادتر و سرشارتر سازیم، باز می‌دارد. اغلب ما تحقیر کردن خود در هنگام سخن گفتن از خود یا با خود را به این دلیل به رسمیت شناخته‌ایم که از اعتماد به نفس اندک رنج می‌بریم.


ما اغلب گمان می‌کنیم که برای دوست داشتن خود، باید قابلیت‌هایی بسیار بالا داشته‌باشیم. برای خود استانداردهای غیرواقع‌گرایانه‌ای را تبیین می‌کنیم که تنها با رسیدن به آن‌ها، لیاقت داریم که خود را دوست بداریم، به اثبات برسیم و پذیرفته شویم. این عادات مخرب و منتقدانه، در تضاد با آن چیزهایی قرار می‌گیرند که حقیقتاً به آن‌ها نیازمندیم، سوای این‌که منجر به این می‌شوند که نسبت به خود دلسرد شویم و نتوانیم خودمان را دوست بداریم.

پس حالا متوجه ضرورت این نیاز هستیم که باید روش صحبت کردن با خودمان را تغییر دهیم، خیلی هم سریع باید این کار را بکنیم!

باید بدانیم که ما این عادات را از روی تصمیم‌های خودآگاه و ناخودآگاهی که در گذشته گرفته‌ایم، برای خود تعریف نموده‌ایم. امروز همچنان این قدرت را داریم که تصمیماتی متفاوت اتخاذ نماییم تا یک خودِ متفاوت برای آینده‌مان بسازیم!

آن‌چه در ادامه‌ی این مطلب می‌آید، برخی از راهکارها و ابزاری است که می‌توان با تکیه بر آن ها بر کمبود اعتماد به نفس غلبه نمود و لحنی بهتر را برای صحبت کردن با خود، انتخاب کرد:


1- خاطرات‌مان را بنویسیم

قبل از آن‌که بخواهیم شروع به تغییر خود کنیم، بد نیست به نوشته‌های خاطرات روزانه‌مان مراجعه نماییم تا دریابیم چه احساسی داشته‌ایم. اغلب خواندن چیزهایی که نوشته‌ایم، دردناک است. در میان افکار و احساسات منفی و لحظات فوق‌العاده و وقایع لذت‌بخشی هم هستند، اما افکار منفی و دردناک اغلب بر آن‌ها سایه افکنده‌است.

وقت‌ش رسیده که یک دفتر خاطرات جدید بخریم. این بار به جای آن‌که در آن درباره‌ی ان‌چه که گفته‌ایم و کرده‌ایم بنویسیم، بیشتر روی نوشتن درباره‌ی چیزهایی تمرکز کنیم که عشق و اهمیت دادن‌مان نسبت به خودمان را اثبات می‌کند. مثلاً اگر چاق هستیم، به جای آن‌که مدام خودمان را بابت ران‌های بزرگ‌مان سرزنش کنیم، می‌توانیم شکرگزار باشیم که ران هایی قوی داریم که ما را در دوهای طولانی یاری خواهد داد.

بعد از چند روز انجام مداوم این عمل در خواهیم یافت که این طرز برخورد، خودبخود افکار منفی را پیش از آن‌که سر برسند و بتوانند اوضاع را بحرانی‌تر کنند، دفع می‌کند.

2- استفاده از کلمات «باید، حتما انجام می‌دهم و مجبورم» را کاهش دهیم

دقت کرده‌اید که این کلماتٰ چه احساس گناه غیرضروری‌ای به ما می‌دهد؟! پس چه بهتر که کلماتی مهربانانه‌تر را جایگزین آن‌ها کنیم، مثلاً بگوییم «من انتخاب کرده‌ام که…».

برای مثال شب‌هنگام وقتی ساعت را برای زنگ زدن تنظیم می‌کنیم، به جای این‌که به خود بگوییم: «باید صبح زود بیدار شوم تا ورزش کنم»، به خود بگوییم: «من انتخاب کرده‌ام صبح زود بیدار شوم که ورزش کنم.»

چه بهتر که این‌همه قیودِ «باید» را از زندگی‌مان حذف کنیم تا احساس بهتری درباره‌ی خود بیابیم.


 

3- لبخند بزنیم

فرض کنیم که در یک مسابقه‌ی دوی مارتن شرکت کرده‌ایم. به جای آن‌که مدام خودمان را ملامت کنیم که چرا نمی‌توانیم تندتر بدویم، مسابقه را با این هدف آغاز کنیم که تا آن‌جایی که می‌توانیم لبخند بزنیم. احساسی که در این حالت خواهیم داشت، فوق‌العاده خواهد بود.

تصورش را بکنید که این کار چه حس خوبی به ما می‌دهد، تماشاگران هم متوجه این لبخند ما می‌شوند و تشویق‌مان می‌کنند. حالا چقدر سرشار از انرژی مثبت شده‌ایم؟!

سعی کنیم لبخند بزنیم و این لبخند را حفظ کنیم تا ببینید چقدر حس بهتری نسبت به گذشته خواهیم داشت. خود را در حال لبخند زدن حین انجام هر کاری تصور کنیم، مثلاً عبور از خیابان یا جواب دادن به تلفن. خواهیم دید که پس از مدت‌زمانی کوتاه، این تبسم به یک لبخند درخشان تبدیل خواهد شد.

4- به خودمان پاسخ مثبت دهیم و نه گفتن را، برای پاسخ به بقیه نگه داریم!

گاهی اوقات، لازمه‌ی دادن پاسخ مثبت به خواسته‌های خودمان، جواب منفی به دیگران است. ما نیاز داریم که انگیزه‌هایی را که منجر به پاسخ مثبت به دیگری می‌شود، تمرین نماییم. اگر این فرد، شخص محبوب یا قبل احترام برای ما باشد، در صورتی که پاسخی را که برای او مناسب می‌دانیم عملی ننمایم، ناامیدی بزرگی نسبت به خود در ما ایجاد می‌شود.

تصورش را بکنیم، چقدر عالی می‌شد اگر تنها زمانی که در وجودمان احساس توان انجام کاری را برای دیگری می‌دیدیم، به او پاسخ مثبت می‌دادیم. در این صورت دیگر خشمی به وجود نمی‌آمد و آن‌چه را که برای افراد دیگر انجام می‌دادیم، سرشار از لذت و رضایت می‌بود. عملی کردن چنین تصمیمی می‌تواند منجر به این شود که واقعاً احساس مفید بودن داشته باشیم و حسی مثبت از خودمان را تلقی و تجربه نماییم.


5- این را بپذیریم که مجبور نیستیم مانند بقیه باشیم

برای این کار، باید بیاموزیم که کمتر نگران طرز تلقی دیگران از خودمان و تصمیم‌های‌مان باشیم. در این‌ مرحله اگر این تصمیم‌ها برخاسته از وحدت وجودی و صداقت ما باشد، می‌توانیم برخوردی معقول و راحت با انتخاب‌های‌مان داشته‌باشیم.

این موضوع در طرز سخن گفتن‌مان با خود نیز مؤثر است، چرا که دیگر به خود نمی‌گوییم: اگر دیگران از من راضی نباشند، به این معنا است که حتماً فرد بدی هستم.

حقیقت این است که افرادی هستند که اصلاً از ما خوش‌شان نمی‌اید، پس طبیعی است که همه هم از ما خوش‌شان نیاید. وقتی این حقیقت را بژذیریم که دیگران نباید لزوماً دوست‌مان داشته‌باشند، حس آزادی فوق‌العاده‌ای به ما دست خواهد داد.

6- از خودمان بپرسیم: «عملی کردن این تصمیم باعث می‌شود که چه احساسی درباره‌ی خودم داشته باشم؟»

بسیار خوب خواهد بود که از این سئوال، برای خودمان یک مقیاس اندازه‌گیری میزان رضایتمندی از خود، بسازیم. اگر پاسخ این سئوال منفی باشد، می‌توانیم از خودمان بپرسیم: «چه اتفاقی لازم است برای‌م بیافتد تا حس خوبی درباره‌ی خودم داشته‌باشم؟»

برای مثال، پیش از آن‌که دعوت دیدار دوستی قدیمی را بپذیریم، می‌توانیم لحظه‌ای درنگ کنیم و از خودمان بپرسیم: «آیا وقت گذراندن با این شخص باعث می‌شود که  احساس خوبی نسبت به خودم بیابم؟» اگر پاسخ به این سئوال منفی است، می‌توانیم به این دعوت جواب منفی دهیم و به جای آن، همین زمان را با فردی بگذرانیم که به ما احساس مثبتی می‌دهد.

ما به پاسخ دادن به این پرسش بسیار نیاز داریم، چرا که با توجه به جواب آن می‌توانیم انتخاب‌هایی داشته‌باشیم که از ما فرد بهتری در نظر خودمان می‌سازد، نه آن‌که در خود احساس زبونی کنیم.


7- برای خود هدف‌های دست‌یافتنی تعریف کنیم و برای هر پیشرفت، جشن بگیریم

نکته‌ی مهم این است که تعریف کردن اهداف دست‌یافتنی به آن معنا نیست که اگر به آن‌ها نرسیم، حق داریم خود را ملامت نماییم، یا آن‌طوری که آرزوی‌ش را داریم و برای‌ش نقشه کشیده‌ایم، به آن‌ها برسیم.

می‌توان موفقت‌های کوچک را جشن گرفت. مثلاً برای شام با دوستان بیرون برویم، یا برای خود به عنوان جایزه، هدایایی کوچک بخریم. آن هدیه هر چه که باشد، باید مطمئن شویم زمانی آن را به خود اهدا می‌کنیم که در حال جشن گرفتن موفقیتی هستیم. این باعث می‌شود که چنین تفکری در ما تقویت گردد که ما افرادی فوق‌العاده هستیم و لیاقت امتیازی را که دریافت می‌کنیم، داریم.

8- دور شویم

آن‌چه که مهم است یاد بگیریم، این نکته است که از افرادی که برای ما احترام قائل نیستند، فاصله بگیریم. درست است که انجام این عمل ساده نیست، اما در صورتی که اجازه دهیم به ما بی‌احترامی شود، ما نیز این چرخه را ادامه می‌دهیم و به خود اجازه می‌دهیم رفتاری یکسان با خودمان داشته‌باشیم. 

همگی لیاقت این را داریم که با عشق و محبت نسبت به ما رفتار شود، چه از سوی خودمان و چه از سوی دیگران.

طرز صحبت کردن‌مان با خود، می‌تواند منعکس‌کننده‌ی احساسی باشد که نسبت به خودمان داریم. آیا می‌توانیم با خود مهربان‌تر باشیم و بیشتر خود را دوست بداریم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 9 آبان 1394

فرانک مجیدی: تقریباً همگی ما در دوره‌ی بیست تا سی سالگی، بیشتر اوقات حس ناخوشایندی مبنی بر عدم قطعیت در تعیین هدف زندگی خود را تجربه کرده‌ایم. نمی‌دانیم باید دقیقاً کدام مسیر را انتخاب کنیم و قرار است از زندگی چه بخواهیم و از آن چه انتظاری داشته‌باشیم. این کاملاً طبیعی است. همه‌ی ما در این مورد، مثل هم هستیم. همه‌ی ما دوست داریم که بدانیم چه نوع جاه‌طلبی‌هایی ما را در زندگی به پیش می‌راند، هدف قطعیِ ما در زندگی چه باید باشد، چه کنیم که عادات، روال زندگی و بهره‌وری‌مان به کمال برسد و می‌خواهیم احساس اطمینان بیشتری کنیم و کارهایی را که به ما محول شده در حد کمال انجام دهیم.

حس خوب اطمینان و کمال، در برابر ترس از عدم قطعیت و پایین‌تر از حد انتظار بودن قرار گرفته‌ و این، یک چالش به تمام معنا است.

بگذارید رازی را به شما بگویم: هیچ‌کس رها از این چالش نیست. به اغلب افراد موفقی که در ذهن دارید، فکر کنید. هیچ‌یک از آن‌ها همیشه به کاری که انجام داده‌اند، مطمئن نبودند. زمان‌هایی بوده که آن‌ها هم حس کرده‌اند راهی که می‌روند احتمالاً درست نیست و کاری که انجام می‌دهند، بهترین کار ممکن نیست. هیچ‌کس در این حهان نیست که بتواند قاطعانه بگوید راهی که می‌رود، به کجا خواهد رسید و از عاقبت کارش مطمئن باشد. اگر هم کسی چنین بگوید، در حقیقت تنها خود را فریب می‌دهد. کسی که بخواهد با خود صادق باشد، می‌داند که در موارد زیادی، تردید بسیار آزارش داده‌است.

هیچ‌کس هم نیست که بتواند روشی روزانه را برای بهره‌وری بهینه ارائه دهد، یا نسخه‌ای همیشگی برای کامل‌ترین فرد بودن بپیچد… چرا که اصلاً چنین روش‌هایی وجود خارجی ندارند.

10-25-2015 1-16-46 PM

با در نظر گرفتن همه‌ی این‌ها، امروز می خواهیم درباره‌ی برخی از راه‌حل‌ها صحبت کنیم. البته این را هم باید مدّ نظر داشته‌باشیم که لزوماً این راه‌کارها، جامع‌ترین نیستند و همچنان در پاسخ‌دهی مفید آن‌ها، باید عدم قطعیت و استثنائات را در نظر گرفت.

 

1- درک کنیم که همیشه پای تردید در میان است:

وقتی انجام کاری را به تعویق می‌اندازیم، در حقیقت به دلیل عدم اطمینان‌مان از این موضوع است که آیا از عهده‌اش بر می‌آییم؟ وقتی در خود از کاری که دیگران از پس‌ش بر می‌آیند و در اینستاگرام عکس‌ش را گذاشته‌اند احساس حسادت می‌کنیم، باز هم پای همین عدم اطمینان در میان است، چرا که مطمئن نیستیم که ما به حق خود در زندگی رسیده‌ایم. در هنگام احساس اضطراب هم با احساس عدم اطمینان دست به گریبان هستیم، چرا که از آینده ی خود مطمئن نیستیم. وقتی حس بدی درباره‌ی خودمان داری میا احساس گناه می‌کنیم، به خاطر عدم اطمینان از این موارد است که اصلاً آدم خوبی نیستیم، بی‌انضباط هستیم و آن‌قدر که باید و شاید، موفق عمل نکرده ایم. می‌بینید؟! اساس همه‌ی حس‌های بد به همین عدم قطعیت و تردید برمی‌گردد.

 

2- بدانیم که هیچ‌کدام از ما از این حس تردید، خوش‌مان نمی‌آید:

همه‌ی ما روزانه بارها با تردید مواجه می‌شویم و هربار با آن مبارزه می‌کنیم. برخی از افراد در مواجهه با آن، راحت‌تر از بقیه هستند، اما در مجموع کسی از این حالت خوش‌ش نمی‌آید. از آن‌جایی که ما این احساس را نمی‌پسندیم، همواره به دنبال جایگزین کردن حس اطمینان به جای آن هستیم. سعی می‌کنیم دنبال راهی باشیم که احساس آرامش و اطمینان بیشتری به ما می‌دهد، چیزی که فکر می‌کنیم می‌شناسیم‌ش. فکر نکردن به موضوع، غذایی خوشمزه، خرید کردن، رو آوردن به انواع اعتیاد، ترشرویی کردن با دیگران و منفعل شدن.


3- به این‌که دچار احساس عدم قطعیت شده‌ایم، آگاه شویم

خود این آگاه شدن به احساس عدم قطعیتی که در ما به وجود می‌آید هم مهارتی است که بایستی در افزایش‌ش بکوشیم. اما زمانی‌که روی این مهارت نیز تمرکز می‌کنیم، زمان‌هایی پیش می‌آید که درباره‌ی مهارت‌های خودآگاه‌مان نیز دچار تردید می‌گردیم. آیا داریم کارمان را درست انجام می‌دهیم؟ آیا در این کار بی‌استعدادیم؟ نمی‌دانیم! این تنها حس تردید بیشتری ایجاد کرده که حالا به آن آگاه شده‌ایم. بیاییم این را امتحان کنیم: در هنگام اضطراب، ترس، تردید به خود، به تعویق انداختن کارها، حواس‌پرتی تعمدی، خشم از دیگران یا مواردی از این دست، آن‌ها را با عنوان «عدم قطعیت» در ذهن خود مشخص کنیم و ببینیم آیا می‌توانیم دلیل عدم قطعیتی را که منجر به این احساس شده، برای خود تبیین نماییم؟

 

4- با احساس عدم قطعیت باقی بمانیم

چنان که گفتیم، احساس عدم اطمینان ناخوشایند است. این حس راجع به عدم اطمینان، کاملاً طبیعی و نرمال است و نباید تلاش نماییم که از آن فرار کنیم. اتفاقاً باید با این حس بد باقی بمانیم، چوا که چیزی است که از درون خودمان نشأت گرفته است، بخشی از لحظاتی که می‌گذرانیم، امام مهم است که یادمان بماند این احساس، بخشی از وجود ماست، نه همه‌ی وجود ما! فقط باید با آن باقی ماند و باقی ماند. مانند ماندن در کنار دوستی که از موضوعی در رنج است.

10-25-2015 1-20-50 PM

5- به همین لحظه رجوع کنیم و تلاش کنیم زیبایی خیره‌کننده‌ای را در آن درک نماییم

پس از آن که مدتی را در تردید سپری کردیم، باید به این موضوع توجه کنیم که در واقع اکنون با موضوعی مواجه هستیم که تا کنون برای‌مان ناشناخته بوده‌است. برای ما هرگز این امکان وجود ندارد که بدانیم کدام مسیر به سوی موفقیت و کمال صد در صد می‌رود، نمی‌دانیم این «خودِ کامل» که از خود انتظار داریم که شبیه‌ش باشیم اصلاً چگونه است، نمی‌دانیم هدف ما از زندگی چیست تا آن که خودبخود در افق زندگی مان پدیدار شود، نخواهیم دانست که سرنوشت مان چه خواهد بود، تا زمانی که موقع آن فرا برسد. پس چه بهتر که به چای این‌که مدام فکر خود را مشغول موضوعات موهومی نماییم که هیچ کس از آن چیزی نمی‌داند و تنها زمان برای ما مشخص‌ش  می‌کند، روی امکانات و موضوعاتی متمرکز شویم که همین حالا به‌طور واضح و واقعی پیش روی ماست. به فضایی که در اطراف ما است بنگریم و انرژی آن را درک کنیم. البته بخشی از این انرژی از احساسات درونی ما هم ناشی می‌شود، اما اجازه دهیم که انرژی فضای اطراف‌مان برتری یابد. فضایی که سرشار از اشیا، نورها، مردم، صداها و حرکت است. تعداد فراوانی از اجزای زیبا در اطراف ما هستند که شایسته‌اند مورد توجه واقع گردند و باید همین حالا ببینیم‌شان، پیش از آن که افسوس درک نکردن‌شان را بخوریم.

پس این تمرینی است که می‌کنیم. آسان نیست. قطعی نیست. اما… زیباست!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 آبان 1394

به نام خدا

ارل گوستاو یونگ" روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد:
بر اساسِ این تعریف،
*خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شكیبایی و استقامت دربرابر سختی ها.


*خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفك زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.


*خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز،


*خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن،


*خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات،


*خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم،


*خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی،


*خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن


*خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی



خوشحالی یعنی ادامه دادن ....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 6 آبان 1394
فرزندی به نام موفقیت

فرزندی به نام موفقیت

در طول زندگی بارها و بارها كلمه رنج را شنیده‌ایم. این واژه در مكاتب مختلف از تفسیرهای متعددی برخوردار است.

آن‌چه كه عمدتا در مورد رنج بازگو می‌شود این است كه رنج ابزاری برای رسیدن به موفقیت است و در قرآن آمده است:

"لقد خلقنا الانسان فی كبد" (سوره بلد آیه 3)

ما انسان را خلق نكردیم مگر این‌كه رنج ببرد.



گویی از منظر دین اسلام راه بشر و حركت او در مسیر زندگی، از جاده رنج می‌گذرد. آن‌چه كه ممكن است این تفسیر و تحقیق را مورد خدشه قرار دهد این مساله است كه چرا بشر بایستی رنج ببرد؟ و چرا عالم هستی به گونه‌ای آفریده شده كه در آن رنج وجود دارد؟ نكته ظریفی كه به نظر می‌رسد توجه به آن در جهت روشن شدن موضوع كمك می‌كند، همانا بررسی درك دقیق و كامل از معنی رنج است. ما بایستی مفهوم رنج را دقیقا روشن كنیم تا موضع‌گیری منصفانه‌تری نسبت به این واقعیت پیدا كنیم.

هنگامی كه آدمی برای رسیدن به مقصودی تلاش و فعالیت می‌كند، تلاش و كوشش او همانا رنج است.

ممكن است هر تلاشی فرد را به مقصود نهایی كه طلب می‌كند نرساند اما آن‌چه كه قطعا مورد توافق است كوششی است كه فرد بدان مبادرت می‌ورزد. كوشش آدمی برای وصول به مقصودی كه مدنظر دارد. همان رنجی است كه احساس موفقیت را در درون فرد زنده می‌كند. به عبارت دیگر سعی فرد در حد دركی كه نسبت به انجام یك عمل دارد اندازه موفقیتی است كه احساس می‌كند. به عبارتی موفقیت با رنج و تكلیف مترادف است. میان موفقیت و رنج رابطه ذاتی تنگاتنگ وجود دارد. دانش‌آموزی كه در طول 9 ماه، تلاش می‌كند تا به قبولی دست یابد همان شخصی است كه از جاده رنج حركت كرده و تكلیف خود را برای رسیدن به موفقیت به انجام رسانده است. با توضیحات بالا می‌توان نتیجه گرفت كه رنج مساوی با موفقیت و بی‌رنجی مترادف با زجر و عدم موفقیت است.

فردی كه در مورد مسایل زندگی بی‌تفاوت است در واقع از خود مایه نمی‌گذارد، اما شخصی كه بی‌تفاوت نیست در امور زندگی به اشكال مختلف در حد درك و فهم خود از خود، رنج و مایه می‌گذارد. آن احساس فشار و پذیریش سختی كه آدمی تحمل می‌كند، همان رنج است. بشر در میان دو جاده رنج و بی‌رنجی در حال حركت است گاهی در میان این دو مسیر پل زده و از یك طرف به طرف دیگر منحرف می‌شود. تا زمانی كه سعی می‌كند موفق است و برعكس به اندازه‌ای كه خود را از تلاش (معرفت و شناخت) روز نگه می‌دارد، از موفقیت بی‌بهره خواهد بود. با توجه به توضیحات ذكر شده اگر بگوییم "ثمره موفقیت آرامش و آسایش است و بی‌توجهی به این واقعیت، سقوط و تباهی است" به بی‌راهه نرفته‌ایم پس بكوشیم تا رنج را درست فهمیده و آن را در زندگی به كار ببریم. "نامبرده رنج گنج میسر نمی‌شود."

هیچ فرزندی متولد نشده است مگر این‌كه پدر و مادری داشته است، و موفقیت فرزند پدر و مادری به نام رنج است.

هر جا رنج هست قطعا فرزندی به نام موفقیت متولد می‌شود.

منبع:مجله موفقیت - سعید نوری





نوع مطلب : آزاد...، 
برچسب ها : افسردگان گمنام،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 27 تیر 1394


شاه کلیدی نیست! کلیدی بساز!‏
استاد از راهی می‌گذشت. ناگهان شاگردی سر پیچ ظاهر شد، مقابلش زانو زد و ملتمسانه گفت: "استاد! به من جمله‌ای یاد بده تا با آن بتوانم همه قفل‌های زندگی‌ام را باز کرده و از همه درهای بسته عبور کنم و در همه صندوقچه‌های مهر و موم شده خوشبختی را بگشایم."‏

‏ استاد لبخندی زد و گفت: "چنین شاه‌کلیدی وجود ندارد! باید کلیدساز شوی و هر کلیدی را که می‌خواهی خودت بسازی! به جای جست‌وجوی شاه کلید، کلیدساز شو!"‏

نکته طلایی راه سوم این شماره نیز همین است: "برای گشودن قفل‌های زندگی چاره‌ای نداریم جز این‌که کلیدسازی بیاموزیم!"



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 17 تیر 1394




آشتی با كودك درون

آشتی با كودك درون

تك‌تك ما برای این‌كه در زندگی واقعا احساس رضایت داشته باشیم لازم است تا كودك درون‌مان را كشف كنیم، با او دوباره ارتباط برقرار كنیم، او را بپذیریم و در آغوش بگیریم. در واقع هیچ‌یك از ما، به عنوان فردی بالغ قادر نیست بدون زنده كردن و شفا بخشیدن كودك درونش، در زندگی خوشبخت و كامل باشد.

اگر با كودك درون‌مان ارتباط برقرار نكنیم او تنها و منزوی می‌شود و خود را پنهان می‌كند. اگر به احساس‌ها و علاقه‌مندی‌هایش اهمیت ندهیم او سركوب می‌شود و آسیب می‌بیند. متاسفانه بسیاری از افراد وقتی با كودك درون‌شان مواجه می‌شوند درمی‌یابند نیاز كودك‌شان به مهر و محبت، اعتماد و امنیت و پشتیبانی و احترام برآورده نشده است. افرادی كه از زندگی‌شان ناراضی هستند و یا مشكلاتی مثل اعتیاد، افسردگی و روابط نادرست و مشكل‌ساز دارند، باید توجه كنند كه مدت‌هاست پیام‌های كودك درون‌شان را نادیده گرفته‌اند. اما نكته مثبت این است كه هر لحظه كه اراده كنند می‌توانند به كمك ارتباط برقرار كردن با كودك درون‌شان و آشنا شدن با آن راهی جدید به سوی زندگی‌ای تازه و شاد و پرانرژی باز كنند.

منبع اصلی مشكلات بسیاری از افراد می‌تواند مربوط به گذشته‌شان باشد. مشكلاتی كه در گذشته برای آن‌ها پیش آمده و حالا بعد از سال‌ها بر تمام مسایل زندگی‌شان سایه انداخته است. مسایلی از گذشته كه در زندگی امروز ظاهر می‌شود و لحظه حال را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در درون هر یك از ما لایه‌های مختلفی وجود دارد و یكی از آن‌ها كودك ماست كه باید او را از لابه‌لای لایه‌ها، بیرون بیاوریم و به او زندگی تازه‌ای ببخشیم. با كمك این روش می‌توانیم از گذشته رها شویم و زندگی‌مان را در زمان حال هدایت كنیم.

مرحله شناخت كودك درون و نشان دادن جهان به او و دعوت كردن او به زندگی می‌تواند به طرز معجزه‌آسایی مسیر زندگی و نحوه انتخاب‌های‌تان را تغییر دهد و شما را به سمت انتخاب‌های بهتر و مثبت‌تر هدایت كند.

برای این كودك نام‌های مختلفی به كار گرفته شده: عده‌ای به او "كودك غیب‌گو" می‌گویند. امت فاكس آن را كودك "معجزه‌گر" نامید، بعضی روان‌درمانگران نام "خود واقعیت‌گر" را انتخاب كردند و در نهایت چارلز فیلمور نام "كودك درون" را برگزید.

كودك درون بخشی از درون ماست كه می‌تواند در اوج سرزندگی و شادابی قرار داشته باشد. كودك درون همان خود عاطفی ماست، او در جایی است كه احساسات ما زنده هستند. وقتی احساس لذت، غم، خشم، ترس، یا محبت و شفقت می‌كنیم این همان كودك درون ماست كه ظاهر شده است.

وقتی بازیگوش می‌شویم و پر جنب‌وجوش، وقتی خلاق و آگاه می‌شویم و اوقاتی كه حسی شهودی در ما زنده می‌شود و با خویشتن معنوی‌مان رابطه برقرار می‌كنیم، همان خود اصلی‌مان، كودك درون‌مان، چیزی كه می‌دانیم در عمق وجودمان ریشه دارد خود را نشان می‌دهد، به ما خوشامد می‌گوید و ما را تشویق می‌كند تا در لحظه حال حضور داشته باشیم.

بهتر است باور كنیم كه همه ما كودكی در درون‌مان داریم و نحوه برخورد ما با این كودك، زندگی‌مان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. علاوه بر خودمان، والدین و جامعه نیز در شكل‌گیری این كودك تاثیرگذار هستند. وقتی این كودك اجازه پیدا نكند تا خود را نشان دهد، شنیده نشود، و حتی حضورش به كلی نادیده گرفته شود و هیچ شناختی از او نداشته باشیم، كم‌كم یك خود غیرواقعی ظاهر می‌شود، تصویری غیرواقعی از ما.  در این شرایط است كه در زندگی در نقش یك قربانی ظاهر می‌شویم و با خودمان احساس غریبی می‌كنیم و بسیاری از مسایل به صورت حل نشده در ذهن‌مان باقی می‌ماند و كم‌كم انباشته شدن این احساسات سركوب‌شده منجر به خشمی مزمن، ترس، احساس خلا، بی‌انگیزگی و احساس نارضایتی می‌شود.

یكی از مواردی كه باید مراقبش باشیم و در دامش گرفتار نشویم، خود انتقادگر ماست. بخشی كه دایم در پی پیدا كردن ایراد و بهانه و سركوفت زدن به ماست. بخشی كه می‌خواهد زندگی‌ما را كنترل كند، صدایی كه دایم از كودك درون‌مان ایراد می‌گیرد، به او طعنه می‌زند و او را به باد انتقاد می‌گیرد. این همان صدایی است كه تمام اشتباهات و شكست‌هایی كه داشته‌ایم را دایم به رخ‌مان می‌كشد و احساس بی‌كفایتی را به ما منتقل می‌كند. اما در عوض بخشی نیز هست كه در نقش حامی كودك درون ظاهر می‌شود. وظیفه او این است كه به كودك درون عشق بورزد، او را تشویق كند و به او این احساس را منتقل كند كه ارزشمند است.

انكار و نادیده گرفتن كودك درون در افرادی كه در خانواده‌های ناكارآمد بزرگ شده‌اند بیشتر نمود دارد. این افراد معمولا  دچار بیماری‌های روان‌تنی شده و به افرادی سخت‌گیر، انعطاف‌ناپذیر، سردمزاج و بی‌محبت تبدیل می‌شوند.

اگر احساس می‌كنید كه بعضی یا همه این خصوصیات در شما یا آشنایان‌تان هست اصلا ناامید نشوید. برای رهایی از این حالات راهی هست... راهی كه كمك می‌كند تا كودك درون‌تان را كشف كنید و او را شفا بخشید.

شما می‌توانید خود را از حلقه باورهای غلط نجات دهید و زندگی جدیدی را تجربه كنید. در طی پروسه شفای كودك درون برای شما بسیار آسان می‌شود تا با  درون‌تان ارتباط برقرار كنید. در این پروسه مهم نیست كه چه سن و سالی دارید.

مهم این است كه دوباره متولد می‌شوید، و این بار خودتان والد و حامی خودتان هستید. كودك‌تان را حمایت می‌كنید، به خودتان عشق و محبت لازم را هدیه می‌دهید. تمام تشویق‌هایی كه از كودكی به شنیدنش احتیاج داشتید و دریافت نكردید را این بار از زبان خودتان می‌شنوید و اوج می‌گیرید. شما قادر خواهید بود تا یك ‌بار دیگر رشد كنید، دوران رشدی همراه با عشق و حمایت عمیق.

باورهای شما تغییر می‌كند و درمی‌یابید كه این گذشته نبوده كه زندگی شما را تحت تاثیر قرار می‌داده چون گذشته، گذشته است و هیچ قدرتی ندارد بلكه این تصویر ما از گذشته بوده كه در ذهن‌مان نگه داشته بودیم و حالا می‌توانیم ذهن‌مان را از آن تصویرها رها كنیم و تصاویر جدیدی به ذهن‌مان هدیه دهیم.

در طی پروسه شفای كودك درون ما قدم به حیطه خودآگاه و ناخودآگاه ذهن‌مان می‌گذاریم، باورهای كهنه را زیر و رو می‌كنیم و ارزش‌های جدیدی برای ادامه زندگی‌مان انتخاب می‌كنیم.

به تدریج و با كمك تمرین‌های مختلف و ایجاد آشتی با كودك درون‌تان، این كودك هوشمند و شفایافته، حرف‌هایی به شما می‌زند كه شما تمام عمر می‌خواستید آن را بر زبان بیاورید، اما نمی‌توانستید.

اما حالا كودك‌تان رها و آزاد است و به خود حق می‌دهد كه زنده باشد و زندگی كند. برای این‌كه در درون‌تان یك كودك سرزنده و شاداب و سرشار از انرژی داشته باشید هیچ‌وقت دیر نیست.

كاری از تیم مترجمان موفقیت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 3 خرداد 1394

در این قسمت شعری از سام شومیکر، یکی از بنیانگذاران انجمن های گمنام ۱۲ قدمی ارائه شده است. در این شعر وی معنای اصلی و درونمایه روحانی راهنمایی یک معتاد در عذاب را در کمال شایستگی بازگو کرده است. 

 

 


” ایستاده بر درگاه “

 

ایستاده ام بر درگاه

نه چندان به درون می روم و نه چندان از درگاه دور می شوم

این مهمترین دروازه جهان است.

دری که انسان ها با یافتن آن، خدای خود را پیدا می کنند

با گذشتن از این در و گام نهادن به درون، راه به جائی نخواهم برد

وقتی انبوهی از انسان ها در آنسوی درایستاده اند و چون من

مشتاق آنند تا بدانند که در کجاست.

و آنچه که بسیاری آن را یافته اند، دیواری است که باید دری داشته باشد

هر دری نشانه ای از وجود دیوار است

آنها در کنار درگاه همچون نابینایان درجستجوی در

دست بر دیوار می كشند، انبوه دستانی که به شوق یافتن در

بر دیوار چنگ می زنند، با این امید که با دستهایشان در را لمس کنند

با آنکه می دانند دری وجود دارد اما آن را نمی یابند

و به این خاطر است که من در كنار درگاه ایستاده ام.

 

شگرف ترین رویداد در جهان برای این انسان ها

یافتن آن در است، دری که به سوی خدا باز می شود

مهمترین کاری که انسان می تواند انجام دهد

گرفتن دست یکی از این نابینایان درمیان انبوه دستانی است که در را می جویند

تا دست او را روی دستگیره در قرار دهم،

دستگیره ای که فقط به دست خود او گشوده می شود.

انسان ها در پشت این درگاه همانند گدایان گرسنه

در شبهای سرد بی رحم شهر و در سرمای جانفرسای زمستان به کام مرگ فرو می روند

آنها در آن سوی دیوار جان می دهند زیرا در را پیدا ننموده اند

هیچ چیز به اندازه کمک به آنها برای یافتن این در،

گشودن آن و گام نهادن به درون و یافتن خداوند مهمتر نیست

و به این خاطر است که من در كنار درگاه ایستاده ام

 

ای قدیسان بزرگ پای به درون نهید، به درون تالارها و سرسراها،

اینجا خانه ای بس بزرگ با اتاق های بی شماراست

اینجا خانه خداست.

به اعماق پنجره های ناپیدا دست زده و به سوی او بازگردید در سکوت و تقدس،

در این اتاق ها کسانی سکنی گزیده اند که باید

از خداوند با خبر باشند

و ندا دردهند به کسانی را که بیرون در ایستاده اند و بگویند که این خانه

عالی و شگفت انگیز است.

هراز گاهی با نگاهی عمیقتر به درون خانه می نگرم

گهگاه به خود جسارت داده و قدمی فراتر می نهم    

اما مکانی که ایستاده ام به درگاه نزدیک است

و به این خاطر است که من در كنار درگاه ایستاده ام

 

 

برای ایستادن بر درگاه دلیل دیگری نیز دارم

هستند کسانی که گامی چند پیش می نهند و بیمناک می شوند

از آن هراس دارند که مبادا خداوند و عظمت خانه او آنها را درکام خود فرو برد  

اما بدانید که خداوند بس بزرگ است و

همگان را به درون خانه خود فرا می خواند.

این انسان ها چنین می انگارند که در خرابه ای

هولناک و بی روزنه به دام افتاده اند          

و برای رهایی از مخمصه ای که در آن گرفتار آمده اند

دست و پا می زنند و با گریه و زاری می گویند، “بگذارید بروم”

و دیدن آنهایی که پای به درون این خانه می گذارند برهراسشان دامن می زند.

باید کسی در كنار درگاه ایستاده باشد تا به آنها بگوید كه تباه شده اند

 

از قدیم الایام هم بدینگونه بوده است:

نوشیدن جرعه ای از جام عشق خداوند

و نه کسی جز او، كه او قادر است هركاری برای ما انجام دهد  

کسی باید كنار در پنهان شود و به آنهایی كه ترسیده اند

بگوید که در پس این در و دیوار چه زندگی خوشی به روی آنها آغوش گشوده است

کسانی که پای به درون این خانه نهاده اند نمی دانند

آنان که در پشت دیوار به امید یافتن در کورمال دست به دیوار می كشند

تا چه حد به خانه نزدیک اند

چون آنها سخت شگفت زده دنیای درون خانه اند

باید کسانی باشند تا دست آنها را که قدم به درون خانه گذاشته اند؛ بگیرند

چون آنها نیز می خواهند بگریزند        

من در كنار در ایستاده ام

می ستایم آنهایی را كه قدم به این خانه می گذارند

اما ای کاش آنها به یاد داشته باشند که پیش از گام نهادن به این خانه

چه حال و روزی داشتند چون یادآوری آن روزها ست که آنها را

به یاری رساندن به کسانی که هنوز در را نیافته اند بر خواهد انگیخت

یا کسانی که می خواهد بار دیگر از خداوند بگریزند

تو تا آنجا که می توانی به درون این خانه برو

و هر چه می خواهی در آنجا بمان و فراموش کن کسانی را که در پشت در ایستاده اند

اما من در همان جای قدیمی که به آن عادت کرده ام باقی خواهم ماند

یعنی آنچنان نزدیک به خداوند که نجوایش را بشنوم

و بدانم که او در آنجاست در نزدیکی من است

 

اما نه چندان دور از انسان های ایستاده در آن سوی در

که صدای آنها را نشنوم

و فراموش کنم که آنها نیز در آنجا راه ورود به خانه را می جویند

کجا؟ در آن سوی در

هزاران و میلیون ها نفر از آنان

اما – آنچه برای من از مهم است یکی، دو تا ده تا از آنهاست

کسانی که می خواهم دستهایشان را بر روی دستگیره در بگذارم

پس بهتر است کنار درگاه بایستم به انتظار

کسانی را که به جستجوی در می آیند

بهتر است دربان باشم

و به این خاطر است که من بر در درگاه ایستاده ام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 اردیبهشت 1394


بهاری دیگر از راه میرسد این بهار شبیه به هیچ بهاری دیگر که من در زندگیم دیدم نیست هر بهاری رنگ وبوی خاص خودش رادارد .طبیعت نو میشود وتغییر میکند و از یک نواختی وتکرار شدن جدامیشود . سالی که گذشت خوب یا بد گذشت .بهار به ما نشان میدهد که بعد از هر خزانی باز میتوان برگی نو وسبزی آورد واین درس بزرگی برای ما افسردگان است اگر ما هم مثل طبیعت نو نشویم سال ها ازعمرمان درخزان میگذرد ورنگ بوی بهار را احساس نخواهیم کرد و لذتی از زندگی که خداوند به ما هدیه داده است نمی بریم ولی اگر واقعا از خزان افسردگی خسته شده ایم باید گذشته را رها کنیم وخود را به جریان طبیعت بسپاریم وبا امید سال جدید را شروع کنیم .

سال جدید رامیتوانیم با هدف های بزرگ شروع کنیم در سال جدید من به مشکلات سال گذشته فکر نمی کنم بلکه از مشکلاتم تجربه کسب میکنم وبرای حل آنها حرکت میکنم با کمک راهنمایم تلاش میکنم نقایص شخصیتم  رابشناسم وخالصانه وبا کمک خداوند رفع کنم وبار دیگر با نوشدن سال قدم اول را برای رشد وبه تعالی رسیدن را برمیدارم من امسال با بیماری افسردگی نمی جنگم وسعی میکنم با شجاعت، در کنار خانواده ام واجتماع زندگی کنم وبا آنها با مهربانی رفتار کنم .
با آرزویی سال خوب برای همه شما همراهان عزیز  
مدیر وبلاگ افسردگان گمنام اصفهان






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 20 اسفند 1393
موضوع: امروز خود را جشن بگیر! یادت باشه...!


یادت باشه...

تو دو تا دست داری؛ یکی برای کمک به خودت و یکی برای کمک به دیگران!
یادت باشه...
خانواده‌ای که با هم می‌خندند، با هم می‌مانند.
یادت باشه....
اگه دنبال کسی هستی که زندگیت رو تغییر بده، مقابل آینه بایست!    
یادت باشه...
آدما رو بدون این‌که به وجود اون‌ها نیاز داشته باشی، دوست بداری؛ کاری که خدا با تو می‌کنه.
یادت باشه...
اگه گذشته رو به دوش بکشی، کمرت خم می‌شه؛ اما اگه بذاری زیر پاهات، قدت بلند می‌شه.
یادت باشه...
شکستن پای کسی دیگه، باعث نمی‌شه تو بهتر راه بری؛ پس همیشه خیرخواه دیگران باش.
یادت باشه...
فردا که از خواب برخاستی، به‌خاطر تمام خوشی‌های زندگی، سپاسگزار باشی.
یادت باشه...
برای این‌که موفق بشی، باید روی شکست رو کم کنی.
یادت باشه...
اگه نمی‌شد از روی مشکلات زندگی رد بشی، به اون‌ها مانع نمی‌گفتند.
یادت باشه...
اگر با تمام وجود رؤیاهایت رو باور کنی، تحقق اون‌ها خیلی نزدیک‌تر می‌شه.
یادت باشه...
همیشه شوخ‌طبع، شاد و خوشحال باشی و هیچ‌وقت حسادت نکنی.    
یادت باشه...
برای پختن املت، باید تخم‌مرغ بشکنی!
یادت باشه...
صابون جسمت رو پاک می‌کنه، خنده روحت رو! پس همیشه لبخند بزن.    
یادت باشه...
تا دلخوری‌های همسرت رو حل نکردی، به رختخواب نری.
یادت باشه...
اگه سرنوشت، روی خوش به تو نشون داده، تو هم روی خوش به دیگران نشون بدی.    
یادت باشه...
و یادت باشه موهبت‌ها را با شکرگزاری محکم‌تر کنی تا هیچ‌وقت اون‌ها رو از دست ندی.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 7 اسفند 1393

همان گونه که قدم اول پایه واساس قدمها است ، سنت اول هم پایه و اساس سنت ها است . سنت یکم تاکید می کند که من به عنوان افسرده جزئی از یک کل هستم به نام انجمن معتادان گمنام و برای بهبود یافتن از بیماری افسردگی ام باید با دیگراعضاء انجمن متحد باشم . بدون اتحاد با آنها نه من قادر به حفظ  بهبودیم هستم و نه آنها  و انجمن هم بدون اعضاء خود - که یکی از آنها خود من هستم –  نمی تواند به حیاتش ادامه دهد . ما یازده قدم اول را کار کردیم و در قدم دوازدهم متعهد شدیم که پیام بهبودی مان را به دیگر افسردگان برسانیم

(همان گونه که در بدو ورود ما به انجمن کسانی دستمان را گرفتند و به گروه آوردند ) .  

ما به عنوان افسرده در حال بهبودی ، چقدر امکانات و توان برای رساندن پیام به صورت انفرادی داریم؟ آیا این امکان وجود ندارد که به دلیل برخی از نواقصمان به جای پیام دادن خودمان پیام گیر شویم؟ پس چه باید کرد؟

بهترین راه برای انجام این خدمت که اساس بهبودی ما را شکل می دهد و ضامن بقای انجمن هم هست ، کارکرد سنتها است و عالی ترین شکل کارکرد قدم دوازدهم را می توانیم در بکارگیری سنت اول ببینیم .

سنت اول می گوید به جای تک روی کردن به روی منافع مشترکمان تمرکز کنیم .
 هیچ کدام از ما به تنهایی قادر به پاک ماندن و رساندن پیام به شکل درست آن نیست . باید با توجه به اینکه هر کدام از ما از استقلال فکری و عمل برخورداریم با هم متحد شویم و کاری را که به نفع خودمان و گروه مان است را انجام دهیم . این اتحادی که از آن صحبت می شود کاملا عملی است نه در حد احساس . همه ما متعهد هستیم که به سرنوشت خودمان و منافع مشترکمان توجه کنیم ، چون راهی بجز این نداریم . یا متحد می شویم و برای پاک ماندن به هم کمک می کنیم و یا تنها می مانیم و به دنیای مخوف و سیاه گذشته مان برمی گردیم !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 بهمن 1393


( کل صفحات : 8 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی